| بلاگ ناز | ايجاد وبلاگ جديد | شركت اسدي | سايت پشتيباني | موتور جستجو | تبليغات | فروشگاه اينترنتي | چت روم ايراني | تالار گفتگوي فارسي | طراحي وب سايت | ثبت دامين فروش هاست | ساخت فلش بنر لوگو | لينك باكس |


X

*.*



سلام دوستان گلم

اول یه مطلب رو باید به عرض برسونم که این حرفای من همین جوری نوشته شدند و معمولا همچین اتفاقایی نیفتاده!

مثلا پست پایینیه

بعضی از دوستان اومدند گفتند که برات نگران شدیم!

باید بگم بچه ها خواهشا به نوشته های من زیاد توجه نداشته باشید

چون من هر وقت هر چی خواستم مینویسم!

مهم اینه که از اینا درس بگیرید....

مطمئن باشید من هنوز همون آسمونی ام

با این تفاوت که خدا بیشتر متوجهم شده

و اما حالا میخوام یه سورپرایز داشته باشم

نمیدونم شمام از این بازیهای سگا خوشتون میاد یا نه؟

من که عاشققققق این بازیهای بچه گونه ام

چند وقت پیشا به سایتی بر خوردم پر از اینا

بازیهای جذاب با حجم کم

توی سایت

cmesle

دات کام

ببخشید که این طور آدرسو نوشتم

اشکال از بلاگفا بود مجبور شدم این کارو کردم

در هر صورت امیدوارم روزای خوبی داشته باشید و روز به روز آسمونی تر بشید

موفق باشید....

86/05/23

http://marjan-asemony.blogfa.com/





http://marjan-asemony.blogfa.com/




دل من برايت تنگ است

چقدر شعر نوشتیم برای باران

غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود....

اين جمله امروز چقدر خالي ست ! روزي اين جمله تمام حال مرا بازگو مي كرد .واژه واژه اش بوي تنهايي مرا تمام و كمال مي پراكند . امروز اما ، دل تنگ بودن معنايي ندارد !

حس امروز من دلتنگي نيست. انسان براي آنچه كه اكنون ندارد ، اما ديروز داشته است و فردا شايد داشته باشد دل تنگ مي شود .

من امروز تو را ندارم ، درست !

اما ديروز و ديروز و صدها ديروز ديگر هم نداشته ام و براي داشتنت هيچ فردايي متصور نيست ! داشتنت خاطره ايست آن چنان كه ديگر به افسانه هاي هزار و يكشب مي ماند و از سوي ديگر محال واره ايست براي فردايي كه به جادوي هيچ غول چراغي ، هرگز نخواهد آمد !!

 به من حق بده كه دلتنگ نيستم .

 من اصلا هيچ نيستم ! هيچ ندارم ! احساسم تكه تكه شده و تصاوير معوج اين آينه تكه تكه به هيچ چيز شباهت ندارد . ما به يك گم شدن نياز داشتيم ، بدون فكر كردن ! در لا به لاي برفهاي تقدير كه بر سرمان مي باريد .

 ما بايد به هم فرصت حرف زدن مي داديم .بايد شجاعت شنيدن را حفظ مي كرديم ،چنان كه شجاعت گفتن را ! اما ما چه كرديم ؟! از هم فرار كرديم ! يا به عبارت بهتر از خودمان گريختيم !

منطق دودوتا چهارتاي مان را به كار گرفتيم و دل بيچاره تعطيل شد !!

 خواستيم متهمي پيدا كنيم .‹‹زمين و آسمان در پيش چشمان ما به شكل مظنونيني هميشگي» درآمدند كه دستهاشان، خائنانه ، دستهاي ما رااز يكديگر جدا كرده بود !

بعد هم وقتي ديديم دستمان به جايي بند نيست ،بند كرديم به خودمان .

 نازنين روزهاي خوش علاقه ! تمام قصه همين بود ! ما خيلي به هم بدهكاريم . ما به خودمان هم خيلي بدهكاريم ! هزار بهانه جور كرديم تاديگر بهانه هم نباشيم ! غافل از اينكه گريه هاي بي بهانه ، بر خاك مي ريزند و گريه هاي بهانه دار بر شانه ! و اين تفاوت زمين است و آسمان !!

آرزوي ديروز فراموش ناشدني ! تو ديگر آرزوي من نيستي !!

هيچگاه دلم پايش را از گليم خودش درازتر نكرده است ! آرزوي محال داشتن مثل اميد بستن به سراب ست كه تنها عطش را مي افزايد .

آرزوي امروز شايد گريستني باشد بر دامان پرمهرت آن چنان كه سخن را مجالي نباشد و تنها اشك باشد و اشك و بس ! مي بيني كه ! اين هم كم محال نيست !! شاهزاده قصر غزلهاي غاشقانه ام ! غزلواره زندگي ما دو سه بيت كم آورد !

سيلاب فاجعه آن چنان مرگبار بود كه طومار عاشقانگي پيچيده شد ، نا تمام ! ما بايد آن را با هم تمام مي كرديم .

 همان طور كه با هم آغاز كرديم و ادامه داديم ...

 چه اين غزل ، غزل من نبود ، غزل تو هم نبود ، غزل ما بود !

 اما ما نه خواستيم و نه توانستيم « به سرايش اين شعر نا تمام » دست زنيم . چه ديگر دست مشتركي باقي نمانده بود !

هجوم طوفان دستهاي ما را از هم جدا كرده بود ….

چقدر ترانه يغما (1) زيباست : گريه كردم گريه كردم ، اما دردمو نگفتم تكيه كردم به غرورم ، تا ديگه از پا نيقتم چه ترانه بي اثر بود ، مثه مشت زدن به ديوار اولين فصل شكستن ، آخرين خدانگهدار ! من به قله مي رسيدم ، اگه هم ترانه بودي صد تا سد رو مي شكستم ، اگه تو بهانه بودي …اگه تو ترانه بودي …اگه تو بهانه بودي …

 اما ما نخواستيم هم ترانه بمانيم ، ما بهانه مان را گم كرديم و پشت سد و پاي كوه آخرين خدا نگهدار را هم از يكديگر دريغكرديم ! **** عزيزم ! اين همه دليل براي نداشتنت بس نيست ؟!! 

 

دل من تنهاست اما خدا را دارد
دل من تو را از دست داد اما در عوض خدایش را به دست آورد

با خدا هم صحبت کردم
میدونید بهم چی گفت؟؟؟
گفت ما شما رو بخشیدیم
ما توبه شما رو پذیرفتیم
من خیلی خوشحالم
خدایا منو بپذیر

 

86/05/23

http://marjan-asemony.blogfa.com/





فراموش نمي کنم
با آن چشم هاي شيطاني تنم را لمس مي کرد
نوازش دست هاي کثيفش روحم را آزار مي داد
نفسش بوي تعفن مي داد
لب هايش گرماي نفرت انگيزي داشت
با هر بوسه احساس مي کردم به من خيانت شده
بارها مي خواستم فرار کنم
ولي زنداني اش بودم
من محکوم بودم تا به او تن بسپارم
محکوم به هرزگي
داشتم تاوان مي دادم
تاوان فراموش کردن آدميت
فراموش کردن معصوميت دخترانه ام

بله دوستان
تا حالا چقدر به راحتی توی دام کثیف شیطان افتادیم؟
تا حالا چقدر دلمون خواسته فقط در حد یه دست گرفتن پیش بریم اما...
تا حالا چقدر شده که فکر کنیم آدم نیستیم بلکه یه حیوونیم
خوش به حال شمایی که تا حالا این فکرا رو نکردی
دختر خانمی که دلت میخواد فقط واسه یه لحظه دلبری کنی...
آقا پسری که دلت میخواد فقط یه کم پهلوی دختر عموت بشینی!
یادت نره شیطون یه جور میاد که حتی صدای قدمهاشو نمیفهمی
اگه حالا به خودمون نیایم پس کی میخوایم این کارو بکنیم؟؟؟
وقتی کار از کار گذشت؟؟؟؟؟
دوستان میدونم الان جامعمون توی وضع بدیه و شمام دلت میخواد همرنگ جماعت باشی
اما دوستان عزیز آیندتون رو با یه روز پشیمونی تباه نکنید.......
به خدا پشیمون میشید....
...............
باید اول از همه سلام کنم خدمت شما دوستان گلم و یارانی که همیشه منو همراهی کردند مخصوصا آقای حسن کچل که واقعا همیشه بهم سر میزنه و  وبلاگ بنده حقیر رو فراموش نمیکنه
دوستان چند روزیه که ناراحتم از دست خودم و دلم میخواد که یه مدت یه جورایی خودم رو تنبیه کنم
پس به مدت یه ماه بنده رو نمیبینید
نه توی مسنجر دنبالم بگردید و نه توی سایتهای مختلف....
اما ممنون میشم در مورد وبلاگم نظر بدید
راستی
نظر سنجی فراموش نشه
موفق و پیروز باشید

86/05/08

http://marjan-asemony.blogfa.com/





http://marjan-asemony.blogfa.com/





امروز به یادم باش...

فردا نیز به یادم باش...

به یادت می میمانم

برایت میخوانم

سرود عشق...

صمیمیت

محبت

ای گل من مرا در دلت جای بده

چون قطره ای در دل دریا.............

اولین بوسه

داني اولين بوسه جهان چگونه کشف شد؟ در زمان هاي بسيار قديم زن و مردي پينه دوز يک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مر دستهايش به کار بود، تکه نخي را با دندان کند، به زنش گفت بيا اين را از لب من بردار و بينداز. زن هم دست هايش به سوزن و وصله بود. آمد که نخ را از لب هاي مرد بردارد، ديد دستش بند است، گفت چکار کنم؟ ناچار با لب برداشت. شيرين بود. ادامه دادن....

.............................

دوستان گلم سلام

امیدورام که حالتون خوب باشه و تابستون خوش بگذره...

دوستان یه مدت نیومدم به وبلاگم سر بزنم اما بازم ممنون که سر بهم زدید.

حالا منتظرم نظراتتون رو راجع به مطالب این قسمت و همچنین قالب وبلاگم بگید.

منتظر نظراتتون هستم.

موفق باشید 

86/05/08

http://marjan-asemony.blogfa.com/





سلام دوست عزیز

برای دیدن این وبلاگ نیاز به فونت رویا خواهید داشت

ببخشید میدونم که خیلی وقته نتونستم توی نت بیام و برای این کارمم دلیل دارم.

ترم قبل وقتی که شب امتحان رسیده بود درسامو تا ته تهش خونده بودم اما همش با خودم این جمله رو تکرار میکردم که فلان درس چقدر سخته

چقدر باید براش وقت بذارم

و...

و در آخر هم به دلیل اینکه این جملات رو تکرار میکردم از همه چی نا امید میشدم و لحظه ی امتحان حس میکردم اصلا این سوالات برام آشنا نیستند!

بله میدونم برای خیلی از شما هام پیش اومده.

این ترم تصمیم خودمو گرفتم و از همون اول ترم شروع کردم به خوندن درسام به طور جدی و دیگه از افعال منفی استفاده نکردم.

الان که 2 روز مونده به امتحانام تمام درسامو خوندم و یه روحیه فوق العاده خوب دارم.

خوشحالم که آخر تونستم بر خودم غلبه کنم و این افکار منفی رو کنار بذارم.

دلیل اینکه این چند روز نیومدم هم این بود که چند روز دیگه امتحانا شروع میشه و من در حال دوره ی دروسم هستم.

وقتی قبلا ها میشنیدم که همه ی شکستها و موفقیت های ما از حرفاییه که میزنیم واقعا باورم نمیشد و تا وقتی که به چشم خودم ندیدم بازم باورم نمیشد!

الان کاملا مطمئنم که با افعال مثبت میتونیم زندگیمون رو از این رو به اون رو بکنیم و واقعا هم من با استفاده از همین افعاله که زندگیم دگرگون شده.

بعضی از دوستام میپرسند که چطور شده که 260 درجه اخلاقیاتت عوض شده؟!!!

دلیلش اینه که

1.خودم رو شناختم و فهمیدم که کودک درونم بیش فعاله!!و باید کنترلش کنم.

2.افعال منفی زیاد در زندگیم استفاده میکردم و الان کاملا اونها رو کنار گذاشتم.

دوستان باور کنید اصلا وقت ندارم و باید برم.

امیدوارم این حرفایی که میزنم واقعا شعار نباشه.

یه مطلب مهم:

دوستان عزیز تصمیم دو مرحله داره:

1.واکنش اولیه

2.واکنش ثانویه

واکنش اولیه تقریبا معنی نیت رو داره.

دوستان عزیز همیشه بررسی کنید ببینید واکنش اولیه ی شما خیره و به نفعتونه یا فقط مایه ی ضرره؟!!

واکنشهایی که مایه ی خیره رو زود به واکنش ثانویه که همون عمله نزدیک کنید ولی هیچ وقت واکنشهای اولیه ی منفی تون رو به مرحله ی عمل یا همون واکنش ثانویه نزدیک نکنید...

دوستان زندگی ما دست خودمونه

چرا با دستان خودمون نابودش کنیم؟؟؟

موفق  و پیروز باشید

86/03/16

http://marjan-asemony.blogfa.com/





http://marjan-asemony.blogfa.com/





سلام دوستان

زیاد وقت ندارم

فقط شهادت حضرت فاطمه رو خدمت همگی تسلیت میگم و این شعرو تقدیم میکنم به شما دوستداران اهل بیت(س):

تا نهان زير گِلت اي گُل رعنا کردم
نفسم حبس شد و مرگ تمنا کردم
اينکه در خاک نهادم تن پاک تو نبود
جان خود را دل شب دفن بصحرا کردم
تا ندانند که يار من مظلوم کجاست
دل شب رو بسوي قبر تو تنها کردم
تو شدي کشت من، من نشدم حامي تو
که کتک خوردي و در کوچه تماشا کردم
بس که تنها شده ام نيمه شب در دل چاه
سر فرو برده ام و عقده دل وا کردم
بجز از قاتل تو مردم اين شهر همه
پشت کردند به من روي به هر جا کردم
زينبت جاي تو مي کرد ز رخ اشکم پاک
هر زمان گريه ز هجران تو زهرا کردم
مردم و زنده شدم لحظه به لحظه صد بار
تا وصاياي تو را يکسره اجرا کردم
غم دل با که بگويم که بخندد به دلم
منکه زخم دل خود با تو مداوا کردم
باميدي که اجل سوي تواَم باز آرد
لاجرم صبر در اين ماتم عظمي کردم
تا بسوزد به عزاي تو دلِ عالم را
من به "ميثم"، جگر سوخته اعطا کردم

86/03/10

http://marjan-asemony.blogfa.com/





 

http://marjan-asemony.blogfa.com/





سلام بچه ها

نتونستم از خاطره ی امروز بگذرم.
امروز دقیقا رو زی که من ساعت 4 تا 5:30 کلاس داشتم آقای احمدی نژاد درست ساعت 3 تا 5:30 قرار بود به اصفهان تشریف بیارند.
منم که کلاسم ساعت 5:30 تموم شد درست از میدون امام که محل ورود ایشون بود رد میشدم و از شانس بدم همون روز باید کتابمم به کتابخونه میدادم.
خلاصه اینکه توی یه ترافیکی گیر کردم که خدا میدونه چه جور بود!
حدودا 1 ساعت توی ترافیک بودم و ساعت 7 که به کتابخونه رسیدم دیگه بسته بود!
خلاصه باید بودید و میدید که چه وضعی بود!
این طرف ایستگاه صلواتی
اون طرف سیل مردم و ماشیناشون!
مردمم که انگار اومده بودند تفریح
یکی شربت میخورد،یکی برا خودش تو خیابون بلند بلند میخوند که:رفتی؟؟؟کاش زودتر میرفتی!!!
اون یکی بچه بغلش بود و به سختی خودشو میکشوند!
خلاصه اینکه این اوضاع فقط یه دوربین کم داشت!!!
روز بدی نبود...
خوش گذشت!!!

خوب دوستان حدود چند هفته ای به دلیل اینکه درس و امتحانا داره شروع میشه زیاد نمیتونم به وبلاگم برسم.

فعلا یه داستان که به نظرم خیلی جالب اومد رو اینجا می نویسم ، شمام بخونید و ازش لذت ببرید

آن جا آن دیوار کنار تختخوابم یه تیکه از رنگش بالا اومده و باد کرده و وقتی با سر ناخن میزنی روش یه صدایی میده مثل اینکه که زیرش به جز دیوار یه چیز دیگه هم هست!

شبا موقعی که به رختخواب میرم و خوابم نمیبره،با سر ناخنم به اون ضربه میزنم و از صداش لذت میبرم و بعد به این فکر میکنم که پشت اون به جز دیوار چه چیز دیگه ای میتونه باشه.

پشت اون ممکنه یه چیز با ارزش باشه،مثلا یک فسیل دایناسور از یک گونه ی جدید یا مثلا نقشه ی یک گنج یا یک چیز با ارزش دیگه که مال قاچاقچیاست و اونا منو تهدید میکنند که اگه به پلیس بگم کشته میشم،پلیسم برا من بادی گارد میذاره،

وای!!!چقدر هیجان انگیز!و بعد از همه این فکرا وسوسه میشم که اون تیکه از رنگو بکنم و چیزی رو که پشت اونه کشف کنم و درست همون موقع که من تصمیم میگیرم که رنگ اون قسمت از دیوارو بکنم خوابم میگیره.

اما دیروزريا،همین دیروز صبح همون موقع که چشمامو باز کردم ، چشمم افتاد به اون دیوار و وسوسه شدم تموم اون فکرا از ذهنم گذشت،تصمیمم رو هم گرفتم...

ولی این دفعه دیگه خوابم نبرد،چون تازه بیدار شده بودم ،پس اون کارو کردم.

آره....

من اون تیکه از دیوار باد کرده رو کندم تا چیزی رو که زیر اونه کشف کنم،اما اون پشت فقط درز سیمانی چهار تا آجر بود و تنها چیزی که نصیب من شد،یه دعوای جانانه با بابام بود که چرا رنگ دیوارو کندم آخه تازه اون دیوراو رنگ زده بودیم.

ولی خوب وسط اون چهار تا درز یه سوراخ هست و من هر شب وقتی که خوابم نمیبره و توی تخت خوابم دراز کشیدم به اون نیگا میکنم و فکر میکنم اگه بزرگترش کنم پشتش چی میتونم پیدا کنم و وقتی تصمیم میگرم که اونو بزرگتر کنم،خوابم می بره!!!

86/03/03

http://marjan-asemony.blogfa.com/





سلام دوستان

امروز میخوام براتون داستان یه دختریو بگم که پر بود از سادگی

پر بود از صداقت

پر بود از عشق

پر بود از نور

دختر آسمونی

اما یه روز طوفانی شروع به وزیدن کرد و اون دختر رو با خودش برد به سرزمین سنگها

سرزمینی که توش خبری از سادگی نبود

خبری از صداقت نبود

خبری از عشق،از خدا،از نور...نبود

اون دختر اونجا سر در گم بود

نمیدونست به کی پناه ببره؟!

اون سر در گم مونده بود

تا اینکه یه روز چشمش افتاد به کسی که فکر میکرد میتونست باهاش باشه

میتونست همراهیش کنه

میتونست قدرشو بدونه

میتونست عشقو بهش یاد بده....

تا اینکه نتونست طاقت بیاره و یه دفعه عشقشو فریاد زد

تا اومد به خودش بیاد دید که محبتشو جار زده!

اونم تو دیاری که هیچکی معنی محبتو نمیفهمید

با خودش گفت من یه گمشده ای دارم و این مطمئنا همون گمشده ی منه

آره

خودش بود

همونی بود که دخترک یه عمری توی خوابهاش میدید

همونی بود که گاهی دلش میخواست توی چشاش زل بزنه و از ته دل داد بزنه:دوستت دارم

همونی بود که...

اما این ماجرا زیاد طول نکشید و دخترک یه دفعه خودشو دید که توی یه اتاقی نشسته و داره زار میزنه

اون داشت زار میزد به خاطر اینکه اونو از دست داده بود

اون زار میزد چون اولین و تنها عشقشو از دست داده بود

بعد از اون تصمیم گرفت که تمام سرزمین دروغی و پلیدی رو به شهر عشق و صفا مبدل کنه

اون به همه محبت میکرد

همه رو دوست داشت

هر کسی که بهش تکیه میکرد مث یه تکیه گاه شده بود واسش

هر کی از دل شکستش مینالید اون مرهمی از جنس عشق بر روی دلش میذاشت

اما یه روز رسید که گفت:گمشده ی من کیه؟

هنوز گمشدش رو پیدا نکرده بود

بعد از اولین عشقش نتونسته بود گمشدش رو پیدا کنه

تا اینکه...

دلو زد به دریا و رفت سراغ عشقای تو خالی...

با خودش گفت:شاید بتونم عشقمو و گمشدم رو توی اینا پیدا کنم!!!

هر کسی میومد ولی زیاد طولی نمیکشید که میرفت...

یه روز یکی پیدا شد که اونو درک کرد

اونو فهمید

اون اسم دخترک رو گذاشت:آسمونی

از اون روز به بعد اون دل به دخترک بست.

اما این دفعه این دخترک آسمونی بود که نمیتونست به هرکسی اعتماد کنه

اون آسمونی شده بود اما نه اونقدر که بتونه به هر کسی مثل قبل محبت کنه!

دیگه نمیتونست دل همه رو شاد کنه،

دیگه نمیتونست دنبال گمشدش بگرده،

و دیگه نمیتونست...

یه روز یه آهنگی رو گوش میداد و فهمید که اون آهنگ همون چیزیه که حرف دلشه:

من دیگه خسته شدم بسکه چشام بارونیه

پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه؟

من دیگه بسه برام تحمل این همه غم

بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم

وقتی فایده ای نداره غصه خوردن واسه چی؟؟

واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی؟؟؟

نمیخوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم

نمیخوام گناه بی عشقی بیفته گردنم

نمیخوام درد به در پیچ و خم این جاده شم

واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

یا یه موجود کم و خالی پر افاده شم

وایسا دنیا وایسا دنیا من میخوام پیاده شم

همه حرف خوب میزنند اما کی خوبه این وسط؟

بد و خوبش به شما ما که رسیدیم ته خط

قربونت برم خدا چقدر غریبی رو زمین

آره دنیا ما نخواستیم دلو با خودت نبین...

آره

اون دیگه نتونست دلشو به کسی هدیه کنه...

86/02/27

http://marjan-asemony.blogfa.com/




این حق من نبود...

این حق من نبود که من را رها کنی

از من ستاره های دلم را جدا کنی

آمد دلت که حرف مرا نا تمام قطع

حتی ترانه های مرا بی صدا کنی

تنها امید زنده بودن من یک ستاره بود

این حق من نبود که آن را سوا کنی

بد بوده ام نه به اندازه ای که تو

قدر تمام عاشقی من خطا کنی

این حق من نبود اگر تو به من حق دهی هنوز

هرگز نبوده است که من را رها کنی

از حق خود گذشته ام اما به من بگو

باید کدام قائله را انتها کنی

عشقم ، امید ، زندگی ام یا تنفسم ؟

تا حق دوست داشتنم را ادا کنی

 

86/02/27

http://marjan-asemony.blogfa.com/





سلام عزیزان

امیدوارم که روزگار بر وفق مرادتون پیش بره

این هفته میخوام در مورد این بگم که چیکار کنیم که یه آدم مسئول و موفق باشیم؟؟؟

البته باید بگم که قسمتی از این مطالب رو از ضمیمه روزنامه ی جام جام(چاردیواری)برداشتم و به شمام پیشنهاد میکنم که اون رو حتما بخونید.

روزای دوشنبه ضمیمه چاردیواری یادتون نره...

دوستان باید اینو بدونید که سرمنشا همه خوبی ها یا بدی های آن به طرز تفکر و ذهنیت شما بر میگرده.

یعنی چی؟

یعنی  اینکه دید شما نسبت به زندگیه که مشخص میکنه چقدر مسئول و موفقید!

موفقیت

به این نمونه ها توجه کنید:

یه آدم غیر مسئول و ناموفق میگه:من همینم که هستم

ولی یه آدم مسئول و موفق میگه:میتونم نگرشها و رفتارهای دیگه ای رو هم داشته باشم

 

یه آدم غیر مسئول و ناموفق میگه:اگه میشد این کارو کرد...

ولی یه آدم مسئول و موفق میگه:من این کارو میکنم

 

یه آدم غیر مسئول و ناموفق میگه:من از این چیزا عصبانی میشم

ولی یه آدم مسئول و موفق میگه:احساسات من کاملا در اختیار خودمه

 

یه آدم غیر مسئول و ناموففق میگه:دیگه هیچ کاری از دست من ساخته نیست

ولی یه آدم مسئول و موفق میگه:همه میشه به راهها و چاره های دیگه ای هم فکر کرد

پس دوستان هیچ وقت نباید زندگی خودتون رو بای تفکرات واهی خراب کنید:

من نمیتونم

من کی باشم؟

هیچ کاری از من بر نمیاد

و نمونه های فراوون دیگه...

جای این کلمات که بار منفی دارند از کلمات با بار مثبت استفاده کنید و معجزه ی اون رو در زندگیتون ببینید...

موفق و پیروز باشید

86/02/21

http://marjan-asemony.blogfa.com/




کی رفته ای ز دل؟

کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را؟

کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را؟

غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور

پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را

با صد هزار جلوه برون آمدی که من

با صد هزار دیده تماشا کنم تو را

بالای خود در آینه ی چشم من ببین

تا باخبر ز عالم بالا کنم  تو را

مستانه کاش در حرم و دیر بگذری

تا قبله گاه مومن و ترسا کنم تو را

خواهم شبی نقاب ز رویت بر افکنم

خورشید کعبه،ماه کلیسا کنم تو را

طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند

یک جا فای قامت رعنا کنم تو را

زیبا شود به کارگه عشق کار من

هر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را

86/02/21

http://marjan-asemony.blogfa.com/





 

 سلام دوستان
گاهي بر ميگردم به عقب و ميبينم که تنها چيزي که از اون گذشته هاي شيرين دارم يه مشت برگه و کتاب و خاطره است...

خاطراتي که توي يه دفتر يادداشت کوچولو دوستاي خوبم برام
نوشتند:

همشون با گرمای سلام شروع کردند...
((سلامي به گرمي آفتاب سوزنده
سلامي به گرمي بخاري هاي زمستوني!))

اينقدر شيطوني ميکردم که...

((با عرض سلام خدمت دوست شيطان و اعصاب خرد کن من!))
دوري خيلي سخته نه؟

((مرجان جان نميدونم که شما امسال از اينجا ميريد يا نه؟!اگر از اينجا بريد دلم کلي برات تنگ ميشه و طاقت دوريتو ندارم!
اگر روزي مرا کردي فراموش
بدان شمع وجودت گشته خاموش))

واي از اين
  شعراي اجق وجق:
((تو جغرافي نوشته
مرجان جاش تو بهشته!!!))
گاهي هم بعضيا که دلشون پر بود:

 ((مرجان من ميخواهم به عنوان خواهر کوچک به تو يک نصيحتي بگويم که در اخلاقت در مدرسه تجديد نظر کن زيرا اخلاقت بچه گونه است اميدورام از دست من ناراحت نشوي))
و با حالاي کلاسمون:

((مرجان جان سلام
قات نزنيها قيافت عين بهروز خالي بنده
به جون فولادم...))

تنها چيزايي که براي ما ميمونه...
روزاي خوب مدرسه
دبيراي خوب
اونايي که از جونشون برامون مايه ميذاشتند...
خانم بشري،شاه سياه،توکلي،شريفي،معيني و...

و هزاران هزار معلمي که جونشون رو براي ما گذاشتند...


يادم مياد به اون روزي که روز آخر راهنمايي بود و ما داشتيم از هم خداحافظي ميگرفتيم...
اون روز دوستاي خوبم بودند:فروغ رضايي،ندا قادري،عاصفه عظيما و ده ها دوست گل ديگه...
روي که روز اشک
بود و روز خنده ...
روزي که ما تازه فهميديم يه قدم کوچولو، فقط يه قدم،،، بزرگتر شديم...
روزي که تازه قدر اون معلمايي که سرمون داد ميکشيدند رو فهميديم...
روزي که فهميديم يه شاخه رز براي اونها حتي يه ذره از محبتهاشون رو جبران نميکنه...

و روز وداع...
يه روزي مي رسه که بايد دل بکنيم
از دوستامون،از معلمامون،از مدرسمون،از دانشگاهمون،از عشقمون،از بچه هامون و بالاخره از دنيامون...

اميدورام عمرتون هزاران هزار سال باشه اما از اون عمر خاطره هاي خوبي به جا بمونه...

پيروز باشيد

86/02/13

http://marjan-asemony.blogfa.com/




چند تا توصیه مهم...

 

آنقدر قوي باش که بتواني با روزگار رو به رو شوي

آن قدر ضعيف باش که قبول کني نميتواني همه کارها را به تنهايي انجام دهي
در مقابل کساني که به تو احتياج دارند بخشنده باش

در مورد نيازهاي شخصي ات صرفه جو و قانع باش

آن قدر عاقل باش که قبول کني در مورد همه چيز آگاهي نداري

آن قدر ساده باش که به معجزه اعتقاد داشته باشي

شادي هايت را با ديگران قسمت کن

در غم و اندوه ديگران شريک شو

راهنماي افرادي باش که راه خود را گم کرده اند

اولين کسي باش که به رقيب پيروزت تبريک ميگويي

و بالاتر از همه :
خودت باش

86/02/12

http://marjan-asemony.blogf